دومین جشنواره وبلاگ نویسی گرگان آغاز به کار کرد

علی نصیبی در وبلاگش (گرگان ما) از آغاز به کار دومین جشنواره وبلاگ نویسی خبر داد. اولین جشنواره وبلاگ نویسی که در سال قبل برگزار شد هر چند خالی از اشکال نبود و با ضعف هایی همراه بود اما باعث تشویق وبلاگ نویسان گرگانی شد و موجب شد تا آنها ییرامون شهر زیبا و تاریخی گرگان متمرکز شوند. امیدواریم دومین جشنواره وبلاگ نویسی گرگان با حضور وبلاگ نویسان بیشتر و دقت نظر و نکته سنجی آنان همراه باشد.
خبر تکمیلی و فراخوان این جشنواره را از گرگان ما ببینید

پی نوشت:
۱- ساعتی قبل رسانه ملی خبر از رویت یا همون مشاهده ماه شوال داد. فرا رسیدن عید فطر را به افرادی که توفیق روزه داری اشتن و البته افرادی که موفق به روزه داری نشدند تبریک میگم. روزه داری تمرینی برای درک گرسنگان و تشنگان است. امیدوارم با این اوضاع و احوال اقتصادی و پس از این بیشتر به یاد گرسنگان و نیازمندان با آبرویی که کم هم نیستند باشیم.
مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعْطى وَاَنَا السّاَّئِلُ وَهَلْ يَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى
مولاى من اى مولاى من تويى عطابخش و منم سائل و آيا رحم كند بر سائل جز عطاكننده؟
۲- اولین جشنواره بازی های بومی محلی و روستایی استان گلستان با مشارکت دفتر امور روستایی استانداری گلستان، دهیاری و شورای اسلامی روستای نصرآباد و خانه جوان پاپولو در ۲۸ شهریور ماه در روستای نصرآباد برگزار خواهد شد. دوستان ما را از نظرات و راهنمایی های خوب شان محروم نفرمایند.

روز سیاه

روز نوشت های رمضان امیر رضا رضایان رو تقریا تمامیش رو خواندم. صمیمی و بی غش نوشته شده است.  آخرین روز نوشت با تیتر روز سیاه مربوط به زلزله استان آذربایجان شرقی است. حتمن بخوانید. در همین جا از اقدام جوانان عزیز شهرمان برای کمک به مردم خسارت دیده این فاجعه تشکر می کنم.
مطلب امیر رضا را از اینجا بخوانید.

بهانه اي براي شادي نداريم

اين سخن اسطوره‌ي ورزش ايران است. او و شاگردانش ركوردهاي المپيك ايران را شكستند و حالا كارنامه ي المپيك ايران را با حضور غيرتمندانه شان در مسابقات 2012 لندن، درخشان كردند.
محمد بنا در خصوص شادي هاي پيروزي المپيك و غم از دست دادن هموطنان مان گفت: « شادی پیروزی من تمام شد. مردم با پیروزی ما شاد بودند و شادی ما، خوشحال کردن شان بود. با این اتفاق ناگوار و جانباختن هموطنان مان ، حالا که آنها در غم از دست دادن عزیزان شان نشستند، ما هم بهانه ای برای شادی نداریم. دلیل ما برای شادی ، شاد کردن آنها بود و حالا غم شان، غم ما هم هست. .. باز هم می گویم این غم، غم همه مردم ایران است.»
اين حرف هاي محمد بنا ناخودآگاه مرا به ياد غلامرضا تختي مي اندازد كه در حادثه زلزله بوئين زهرا آستين همت بالا زد و با نفوذي كه در دل مردم داشت توانست كمك هاي قابل توجهي براي آسيب ديدگان جمع آوري كند و مرحم دل داغ ديدگان شود. اين حركت تختي ماندگار شد.
حال كه متأثر از اين همه مصيبت و گرفتاري هموطنان مان در آذربايجان و خصوصاً شهر اهر هستيم حركت محمد بنا را ارج مي گذاريم. بياييم ما هم از انجام هر كمكي كه مي توانيم دريغ نكنيم.
كساني كه مايل هستند مي توانند كمك هاي نقدي خود را به حساب 99999 به نام جمعيت هلال احمر نزد بانك ملي واريز كنند.


تا وقتي زندگي جاري است رسانه هست

به بهانه دیده شدن نشریات روستایی

تا وقتي زندگي جاري است رسانه هست
1- در حالی که تنها 2 روز مانده به روز خبرنگار، جمعی از اهالی مطبوعات دور هم جمع شدند تا روزشان را به بهترین شکل گرامی بدارند. همان طوری که هستند نه آن طوری که دیگران می خواهند چرا که اگر خودت نباشی دیگر اهمیت ندارد در صدر باشی یا ذیل. اما اگر خودت باشی چه اهمیتی دارد این صدر و ذیل ظاهری.
2- برای من که تا این زمان نشست اهالی مطبوعات را از طریق نشریات و خبرگزاری ها و وبلاگ ها دنبال می کردم، اولین حضور در جمع خبرنگاران جالب بود. به ظاهر اتفاق خاص نیفتاده بود فقط عده ای دور هم جمع شده بودند تا آن چرا در تقویم رسمی آمده و روزی که نام شان هست را گرامی بدارند اما این تمام ماجرا نبود چرا که آنان اعتقاد دارند تا وقتی زندگی جاری است رسانه هست و باید باشند.
3- شهد و شیرینی حضورم در کنار بچه های پاپولو چند برابر شده بود. آن ها هر چند جوان هستند اما در جمع اندک و محدودشان هم قسم شده اند تا دین خود را به زادگاه شان ادا کنند. سال دوم انتشار پاپولو است و مشکلات سایر نشریات را اهالی پاپولو هم دریافته اند، حتی در محیطی کوچک تر مثل روستای نصرآباد شاید قلم فرسایی و مطلب نوشتن و نقد و نظر ارائه کردن مشکل تر باشد اما پاپولو وامدار کسی نیست. حتی 3 نفر از بچه ها پدرشان عضو شوراست ولی در شماره های قبل از نقد شورای اسلامی روستا هم هراسی به دل راه نداند. مشکلات مالی، کمتر دیده شدن و غیر حرفه ای تر بودن نسبت به سایر خبرنگاران همشهری مان از دیگر معضلات پاپولو و سایر نشریات روستایی است. پاپولو با تمام اشکالات و کمبودهایش اما حالا نشریه ای شناخته شده در جمع اهالی مطبوعات استان است. بهمین خاطر دست اندرکاران آن به عنوان خبرنگار در این نشست دعوت شدند.
4- شاید گل برنامه برای من غیر از هدیه مدیرمسئول گلشن مهر به همسرش، تقدیر از دوست و برادر ارجمندم امید کابلی بود. او حالا امید همه ی ما است چرا که با جدیت و پشتکار به انتشار نشریه دهکده  تداوم بخشید. امید برای جوانان روستایی شهرستان و استان الگو و نمونه ی خوبی است. بدون اغراق او اینگونه است زیرا علاوه بر انتشار دهکده و مدیریت کانون فرید کفشگیری، انسانی با صفا و مهربان است که در کنار این اصول اخلاقی مناسب از تحصیل در مقاطع مختلف آموزش عالی نیز غفلت نکرده است. امید یک روستایی است که صفا و صمیمیت و یکرنگی و تلاش روستاییان را می شود در او جستجو و البته پیدا کرد.
5- در نشست بزرگداشت روز خبرنگار از او تجلیل به عمل آمد و بچه های پاپولو هم به رسم ادب و احترام و قدرشناسی هدیه ای ناقابل به او دادند.
6- ای کاش در این نشست چهره هایی مثل الهه رمضانپور و سیاوش کیانی پور و ... هم بودند. آنها در گیرو دار و پستی بلندی زندگی قید خبرنگاری را زده اند و چشمان تیز بین جامعه مطبوعاتی شهرستان و استان و کشور بی وجود آنان کم سو شده است. کاش می شد مسئولین شورا که انصافا در برگزاری این جلسه و در اختیار گذاشتن مکان شورا همکاری کردند به مشکلات امثال سیاوش پی ببرند. رمضانپور و کیانی پور فقط نمونه هایی از خبرنگارانی هستند که دیگر نمی خواهند (نمی توانند) ببینند و بنویسند.
7- خوب است برگزار کنندگان این مراسم که زحمت فراوان کشیدند لیستی از افرادی که به علت مشکلات مالی و سختی های معاش قید خبرنگاری را زده اند را تهیه کنند. از آن ها هم یاد کنند و از مسئولین بخواهند تا گوشه ای از مشکلات آنان را حل کنند. در همین نشست رییس کمسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر حضور داشت. این کاش ایشان طرحی برای رفع مشکلات خبرنگارانی از این دست براندازد.
8- اگر افراد مستعد و دلسوز از نشریات کنار بروند و در گیرو دار مشکلات روزمره زندگی له شوند یقینا دیگر نشریه ای قابل احترام نخواهد شود. به قولی شرف المکان بالمکین. شرف و ارزش هر جایگاهی به فردی است که در آن قرار گرفته است. آن مکان و آن جمع بدون آن شخص شرف و آبرویی نخواهد داشت.

اگر نشريه اي ديديد به آن احترام بگذاريد

يكشنبه ۱۵ مرداد به اتفاق جمعي از بچه‌هاي پاپولو برای شرکت درمراسم بزرگداشت روز خبرنگار به پارلمان شهر رفتيم. دوستان اكثراً آنجا بودند. در همان ورودي ساختمان با احمد خواجه نژاد روبرو شديم و خوش و بش كرديم. رحمت الله رجايي، احسان مكتبي و احمد قليش‌لي جلوي درب ورودي به ميهمانان خوش آمد مي‌گفتند. بعد از شروع رسمي مراسم سالن پر شد از جمعيتي كه شمار آن ها بيش از 100 نفر بود.
اولين سخنران مراسم سردبير ستاره گلستان بود كه به حاضرين خوش آمد گفت. رحمت الله رجايي به عنوان دبير اين نشست مثل هميشه پرانرژي و با حرارت سخن ‌گفت. او در بخشي از سخنان خود به آغاز روزنامه‌نگاري در ايران و انتشار وقايع اتفاقيه در استراباد اشاره كرد و در ادامه جملاتي درباره خبرنگاري و نشريات گفت كه هر كدام از آن‌ها مي‌‌تواند تيتر جذاب و مناسبي براي خبر اين مراسم باشد. اما در بين آن‌ها «اگر نشريه اي ديديد به آن احترام بگذاريد» به دلم بيشتر نشست. «تا وقتي زندگي جاري است رسانه هست»، «حق‌مان است كه روزمان را به بهترين شكل برگزار كنيم» و البته «آن‌ها اين روزها به سختي كار مي‌كنند» از ديگر جملات برجسته وي بود.
رييس شوراي اسلامي شهر گرگان هم در اين مراسم به ايراد سخن پرداخت. حبيب الله قليش‌لي كه بيش از همه، براي اهالي فرهنگ و ادب گرگان آشناست، عالم خبرنگاري را عالم درويشي خواند و كشف و بيدار باش را از ويژگي‌هاي خبرنگار خواند. مهدي فرزانگان از اهالی مطبوعات و جعفر گرزين فرماندار گرگان نيز در اين محفل دقايقي سخن گفتند. در بخشی از اين برنامه فيلم مستند تاريخچه مطبوعات استرآباد با صداي دلنشين عليرضا پزشكپور پخش شد كه اطلاعات جامعي درباره مطبوعات منطقه به حاضرين داد.
اما پايان بخش اين مراسم، تجليل از برخي اهالي مطبوعات به بهانه هاي مختلف بود. از اميد كابلي مسئول كانون فريد كفشگيري و دبير نشريه دهكده گرفته تا احسان مكتبي صاحب امتياز دو روزنامه گلشن مهر كه بيش از 1000شماره در طول 15 سال فعاليت خود منتشر كرده تا ابوطالب ندري عكاس خوب خبرگزاري مهر، از محمد كاظم مداح كه علي رغم بيماري حضور پيدا كرده بود تا الهه موسوي خبرنگار سبزپرس و سردبير سليم و روح الله كلانتري.
جا دارد از همه دست اندرکاران این نشست تشکر شود و از اعضای شورای شهر که تقریبا همگی حضور داشتند و امکان برگزاری این نشست را در صحن علنی پارلمان شهر گرگان فراهم آوردند.

نگاهي به حاشيه اين مراسم:
1- در اين نشست مستقل، شاهد احترام ويژه به پيشكسوتان بوديم. تجليل از محمدكاظم مداح، اشاره آقاي قليش لي به حضور حاج ابراهيم صالحي و همچنين تقدير ابوطالب ندري از عبدالسلام مهیمنی به خاطر باز کردن پایش به مطبوعات.
2- سوپرایز احسان مکتبی برای همسرش اما به مراسم شور دیگری داد. صاحب امتیاز گلشن مهر بعد از دریافت هدیه اش پشت تریبون قرار گرفت و از همه همکارانش در طول سال های انتشار گلشن مهر تقدیر کرد. از پدر و مادرش تشکر کرد و سرانجام گفت: گلشن مهر اولین بار 17 مرداد منتشر شد یعنی در روز خبرنگار. اما تولد همسرم که در موفقیت من بسیار تاثیرگذار بوده نیز 17 مرداد است . احسان که برای همسرش کادویی تهیه کرده بود از او خواست که به جایگاه برود و هدیه اش را بگیرد. قدرشناسی احسان مکتبی هم جالب و البته بجا بود.
3- این مراسم نشان داد که جمعیت ها و اصناف مختلف می توانند به طور مستقل دور هم جمع شوند و به دور از هیاهو از ممتازین و برگزیدگان خود تجلیل به عمل آورند.
4- نشست های نقد بین مطبوعات برگزار شده اما می شود برای سال های بعد مشکلات حوزه ی مطبوعات و خبرنگاران در این نشست ها مطرح شود و به صورت بیانیه ای مناسب به گوش مسئولان رساند.
5- حضور فرماندار گرگان هم قابل تقدیر بود. هرچند گرزین در سال های مسئولیتش نشان داد میانه ی خوبی خصوصا با نشریات اصلاح طلب ندارد اما حضور در نشستی مستقل و اینچنینی مفید بود.

جماعتی که نان بازویش را نمی خورد!

چند خط هم سهم خودم
حکایت جماعتی که نان بازویش را نمی خورد!
محدثه جعفری آلوستانی: آنوقت ها که هنوز به قول معروف « به باد نرفته بود تمام ایده ها و آرزو» ، حوالی مرداد ماه که می شد دلمان یکجورایی « قیلی ویلی » می گرفت برای گذشتن روزهایش. رفتن و رفتن تا رسیدن به نیمه هایش. بادی در غبغب می انداختیم و طوری از این رویداد فرخنده که روزی هم در تقویم به اسم ما ثبت شده قیافه می گرفتیم که انگار یک ابوعلی سینایی، یک حافظی، یک انیشتینی چیزی هستیم که افتخار دادیم و یک روز را گذاشتیم به ناممان ثبت کنند توی تقویم یا همان سالنامه خودمان! کم کم به روز موعود که نزدیک می شدیم چشم مان خشک می شد روی گوشی هایمان که ببینیم کسی یادش از ما می افتد و یک زنگی، پیامکی، تبریکی...
حالا سالها از آنروزها می گذرد و به قول معروف دیگر کله مان کمتر بوی قورمه سبزی می دهد. حالا دیگر به جای زیر و رو کردن ذهن ورم کرده مان برای سوژه، گوشه ی خانه می نشینیم و تقویم های کهنه را زیر و رو می کنیم و روزهای علامت خورده اش را برای یادآوری «خاطرات یک خبرنگار » از نظر می گذرانیم. حالا دیگر به جای یک لنگه پا ایستادن جلوی در اتاق فلان رئیس ، فلان مدیر و فلان کارمند ، گوشه ی اتاق لم می دهیم و کانال های تلویزیون را روزی 30 بار زیر و رو می کنیم. حالا دیگر به جای دیدن دردهای جامعه و فکر کردن و نوشتن از آنها، فقط دردها را می بینیم و آه می کشیم. انگار هر چی قلم و کاغذ است توی این دنیا قحطی آمده برایمان.
 بعضی وقتها انگار یک چیزی گیر می کند توی گلویم. نه می توانم قورتش بدهم و نه می توانم بالا بیاورمش. نفسم را بند می آورد بعضی روزها این چیز که می دانم اسمش همه روزهای گذشته ام است. روزهایی که تمام دل و جان و روح و جسمم شده بود یک کاغذ و یک قلم. روزهایی که همه وجودم شده بود یک جفت چشم و یک جفت گوش و یک کله پر از بوی قورمه سبزی!
دلم لک زده برای روزهایی که ذله می شدم تا یک وقت ملاقات از فلان مدیر می گرفتم. دلم لک زده برای روزهایی که صبح زود می زدم بیرون و غروب در حالیکه از خستگی نای راه رفتن نداشتم بر می گشتم خانه. دلم لک زده برای هر 3 ماه 30 هزار تومان حقوق گرفتن. دلم لک زده برای هفته نامه هایی که هر دوشنبه کف سالن دفتر روی موکت می نشستیم و تا می زدیم توی هم. دلم لک زده برای تا صبح بیدار ماندن و تمام کردن یک گزارش. دلم لک زده برای دوباره عضو شدن در شورای سردبیری یک هفته نامه محلی کم تیراژ! دلم لک زده برای... نمی دانم چطور می توانم آن روزها را پس بگیریم؟ از چه کسی باید آن روزها را پس بگیرم؟ا
امروز پنج شنبه است. 12 مرداد 1391. ساعت 4 بعد از ظهر.
 شوهرم صبح زود از خانه بیرون رفته است . او سخت دنبال کار می گردد. یک هفته ای می شود که شغل سابقش را از دست داده است . او می خواهد از این به بعد مثل یک مرد از بازویش نان در آورد!! تا چند وقت پیش همه می گفتند که او شغل ندارد و این کاری که به آن مشغول است اسمش شغل نیست. شغل آن است که کار بازو را بطلبد. حالا او می گوید خودش هم به حرف دیگران ایمان آورده است و شغل سابقش واقعا شغل نبود و خسته اش کرده بود. وقتی این حرف را می زند به یک گوشه خیره می شود و چند لحظه سکوت می کند. من می دانم این روزها او هم مثل من دلش برای خیلی چیزها لک زده. می دانم که او هم به دنبال روزهای گذشته اش می گردد. ولی هیچ کداممان نمی دانیم باید روزهای گذشته مان را از کی پس بگیریم و برای اینکه مثل گذشته باشیم ، برای اینکه آنطور که می خواهیم زندگی کنیم باید دل چند نفر را به دست بیاوریم و چند نفر را راضی کنیم. او هر شب موقع خواب می گوید که از کارش خسته شده بود و چه بهتر که آمد بیرون ولی  همین که پلک هایش سنگین می شود نگفته می شنوم که زیر لب می گوید:« به باد رفت تمام ایده ها و آرزو...»
نمی دانم امسال 17 مرداد یاد کسی می ماند که من و او هم روزی ، روزگاری، خبرنگاری...

نقل از گرگان نیوز

گيتي سراي رهگذران است اي پسر

گيتي سراي رهگذران است اي پسر

اين مصرع جزئي از قصيده بلند ناصر خسرو است كه در خصوص زندگاني اين دنيا و گذر آن و زندگاني آن دنيا سروده شده است.
همكاران ارجمند ما، خواهران محترم خديجه و زهرا نظري در سوگ دايي با صفاي شان به سوگ نشسته اند. هر چند شهيد حاج عباس فريد به فرموده خداوند نمرده و نزد خداي خويش روزي مي خورد اما صفا و صميميت آن سفر كرده آن قدر زياد بود كه يقيناً خاندان فريد و نظري فقدان و نبودن ايشان را تنها در سايه توكل و رضايت به مقدرات الهي تاب خواهند آورد.
خديجه خانم، زهرا خانم
دايي شما حاج عباس فريد عزيز همچون عموي گرانقدرتان شهيد جعفر نظري باعث افتخار و سربلندي همه ما هستند. روح بلندشان شاد. به شما از طرف همه دوستان و بچه هاي پاپولو تبريك و تسليت مي گويم.

عکس های فاطمه کوچولو

 تصاویری مربوط به فاطمه کوچولو.بدون شرح فقط اینکه الان ۵ ماهه که چشماش رو به این دنیا گشوده فاطمه

فاطمه 2

فاطمه 3

فاطمه 4

این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د  

دیروز صبح با مدیر مسئول پاپولو تماس گرفتم و گفتم به بچه ها خبر بده هر کس دوست داره افطاری خودش رو از خانه بگیره و بریم پیش خاله مریم (همون مریم خاله خودمان) و دایی غلامحسین روزه مان را افطار کنیم. راستش فکر نمی کردم که ۴ تا ۵ نفر از بچه های پاپولو بیان.
ربنايي كه البته با صداي استاد شجريان نبود داشت تمام می شد که جلوی در خانه دایی غلامحسین رسیدم. ربنا لا تزع قلوبنا ...
چشمم به آیفونی افتاد که بین دروازه کوچکشان و دروازه همسایه بود وقتی در زدم و صدايي شنیده نشد، گفتم شاید آیفون منزل دایی غلامحسین باشه. معطل نکردم و صدایي خسته از پشت آیفون گفت: بفرما تو خاله جان.
عبور از یک راهروی عرض یک متر با طولی حدود ۴ متر كافي است تا با مريم خاله روبرو شوم و صورت مهربانش را ببينم. حياط 4 در 4 شان رو سقف كردن و به جاي هال و پذيرايي استفاده مي كنند و البته يك گاز قديمي و ظروفي هم كه در همان حياط قديمي است نشان مي دهد كه خاله، آشپزيش رو هم همونجا انجام ميده. هال، پذيرايي، آشپزخانه !!
وقتي خبر دايي غلامحسين رو گرفتم، خاله اتاقي كه در سمت راست پذيرايي بود رو به من نشان داد. دايي روي تخت دراز كشيده بود و وقتي صورتش رو بوسيدم متوجه لاغري مفرط صورت و گونه هاش شدم. دايي به خاطر سكته اي كه كرده ديگر قادر به تكلم نيست و با دستاني كه ديگر نحيف و لاغر شده دهانش را نشان مي دهد و از چهره اش مي شد عذرخواهي اش را از اينكه نمي تواند صحبت كند و خوش آمد بگويد را فهميد. چقدر مهربان است اين مرد!!
نماز مغربم رو كه خواندم موبايلم به صدا درآمد، نخواستم پاهاي خسته خاله اذيت بشه و رفتم دم در. در رو كه باز كردم فاطمه، خديجه، حديثه و فاطمه با غذاهايي كه به همراه داشتند داخل آمدند.
توي همان پذيرايي دلباز و با صفا كه بر ديوارها و سقفش رنگ سفيد پاشيده شده بود، خانم‌ها سفره‌ي پر از مهرشان را پهن كردند. سوپي كه بيشتر براي دايي و خاله تدارك ديده بودند و كتلت و پيراشكي و البته قتلمه هاي كوچولويي كه بيشتر براي من درست كرده بودند، شايد يكي از رنگارنگ ترين سفره هاي بود كه در اين سال‌ها خانه ي دايي غلامحسين به خود ديده است.
در طول مهماني خاطره انگيز ديشب، خوش و بش و شوخي‌ها با خاله مريم، باعث نشد آهنگ صداي حزن انگيز خاله مريم عوض شود. خاله در پاسخ به سوالي كه چند وقته به نصرآباد كوچ كردين با نگاهي به فاطمه كه او را خيلي شبيه مادرش مي داند گفت: مادرت دختربچه بود (مي شود چيزي بالاي 40 و كمتر از 50) كه براي ديدن دخترم و نوه ام به اينجا آمديم. من راضي نبودم اما بالاخره تصميم گرفته شد اينجا بمانيم و وقتي آمديم دايي غلامحسين براي مردم كارگري و كشاورزي مي كرد و من هم در كارهاي كشاورزي كمك خرج اون و زندگي‌مان بودم.
پايان ضيافت ديشب عكس هاي يادگاري بود كه با خاله مريم گرفتيم. وقتي براي خداحافظ به داخل اتاق رفتم چهره‌ي آرام دايي غلامحسين در خوابي عميق آرام‌تر به نظر مي‌رسيد و تنها صداي پنكه اي قديمي، سكوت اتاقش را مي‌شكست.
اصرار ما باعث نشد كه مريم خاله تا دم در نيايد. گفت مي خواهم براي سلامتي و خوشبختي تان آب پشت سرتان بريزم. خاله آب ريخت و حديثه عكس گرفت و در گوش من هم صداي اسپيلت همسايه ي ديوار به ديوار دايي غلامحسين طنين انداز شد. موقع ورود به منزل دايي غلامحسين متوجه اسپيلت نبودم اما گرماي منزل او هنگام خوردن افطاري باعث شده بود كه گوشم به صداي اسپيلت حساس شود.
پي نوشت:
۱- مريم خاله در طول يك ساعتي كه كنارش بوديم بارها و بارها از لطف و مهرباني و دستگيري مردم نصرآباد خصوصاً همسايه هايش گفت. هيچ وقت گلايه نكرد و ... . او ماه هاست توان آشپزي را هم ندارد و همسايه ها هستن كه گاهي (شايد هم بيشتر) برايش غذاي گرم مي آورند.
۲- بعد از برگشت متوجه شدم آيفون براي چي نصب شده! دايي غلامحسين كه كمترين حركت را هم ندارد و مريم خاله هم پاي باز كردن در را ندارد.
۳- موقع عكس گرفتن دست يكي از بچه ها به پاهاي ورم كرده خاله خورد و با تعجب گفت: پاهاش چرا اينجوريه؟ اگه تنها بودم حتماً اشكام در مي آمد. چه مي شود بايد تحمل كرد.
۴- عكسي از دكتر احمدي نژاد كه مربوط به ايام تبليغات انتخاباتي است بر ديوار خانه دايي غلامحسين و خاله مريم به چشم مي‌آيد...  خديجه پول يارانه ي خاله را كه از بانك گرفته به او مي دهد و خاله با وجود همه سختي‌ها و بدن خسته و دلي آزرده از روزگار، شكر خدا مي‌كند. او از بيماري قلبي، فشار خون بالا، چربي خون و ديابت رنج مي برد اما گفت تا زنده است روزه مي‌گيرد.
۵- به خانه بابا كه آمدم گفت: اسپيلت رو كم كن خيلي سرد شده مي‌ترسم سرما بخورم و من ناخودآگاه ياد دايي غلامحسين و اتاق گرم و پنكه قديميش مي‌افتم. باباي من چند وقتيه سكته كرده، دايي غلامحسين هم از همين بيماري رنج مي برد و البته خيلي بيشتر.
۶- از ديشب هست كه بيشتر از خودم بدم آمده. كاش ...
۷- این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د *** تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌های راز ش‍‍د
لب فرو ب‍‍ند از طعام و از شراب***  سوی خوان آسمانی ک‍‍ن شتاب

وصیت نامه آلبرت انیشتین را در وبلاگ ترابی بخوانید

وبلاگ شهید صادق ترابی چند وقتی است که توسط دوست عزیزم رضا ترابی راه اندازی شده و مطالب متنوعی را پوشش می دهد. آقا رضا از افرادی هست که از صمیم قلب دوستش دارم هر چند شاید ماه ها نبینمش. از ویژگی هاش کریم بودن- اهل ریا نبودن و ... است.
تقریباْ هر وقت دسترسی به اینترنت دارم به وبلاگش سر می زنم. جدیدا وصیت نامه آلبرت انیشتین رو در وبلاگش آورده که بهانه ای شد تا وبلاگش رو برای شما معرفی کنم.  از اینجا وبلاگ آقا رضا رو ببینید