دوباره سلام
نمی دانم چرا؟!
این روزها هر وقت فاطمه کوچولو رو در آغوش می گیرم یا رضا را می بوسم ناخودآگاه یاد کودکان زلزله اخیر آذربایجان می افتم. نمی دانم که این حس خوب است یا بد؟ در جا زدن است یا نه؟ خیلی ها اعتقاد دارند اینجور مواقع از این احساسی بودن باید دور بود و هر کاری که می شود برای پیشبرد در کمک و یاری انجام داد اما نمی توانم! چرایش دست اون بالاییه شاید ...
این همه زلزله توی جان و کشور به وقوع پیوسته خصوصن در زلزله بم با اون عمق فاجعه و انعکاس اخبار تا این حد آزرده نبودم. فقط در واقعه بم وقتی شعر قاسم بای شاعر جوان گلستانی رو می خواندم جگرم آتیش می گرفت اما قصه این روزها متفاوت تره. شاید این آخرین پستم برای زلزله زدگان باشه و دوست دارم اون رو که کپی یک خبر است از یک هنرمند تقدیم کنم به همسالان فاطمه و رضا.
نوشته فرشته طائرپور را بخوانید.

کاش آنها فیلمشان را برای کودکان ورزقان هدیه ببرند
روزی چندبار فقط برای دیدن عکس تو به کامپیوترم سر می زنم.
منتظرم تکلیف کاروان سینماگران معلوم بشود تا ببینم با آنها به دیدارت می آیم یا به تنهایی...
می خواهم برای تو و دوستانت، فقط فیلم و کتاب و اسباب بازی بیاورم...داده ام پروژکتور دفترم را تعمیر کنند...تماشای فیلم روی پرده بیشتر مزه می دهد، نه؟
می دانم حقت بود که این روزها به اتفاق خانواده ات در یک سالن سینما فیلم "کلاه قرمزی" را ببینی...ولی چه کنم که حتی پیش از آنکه خانه ات ویران شود هم کاری از دستم بر نیامد تا این اتفاق بیافتد...شاید آنها که کلاه قرمزی را ساخته اند (نه آنهایی که این روزها بر سر نمایش آن با همدیگر دعوا دارند) این نامه را بخوانند و به فکرشان برسد که "کلاه قرمزی" را پیش تو بیاورند؛ امیدوارم... بهرحال اگر هم نشد، مهم نیست؛ بیا حرف فردا را بزنیم و ببینیم حالا که این زلزله ما را به هم نزدیک کرده چه می توانیم بکنیم.
می خواهم بیایم و اشک هایت را با دست خودم پاک کنم و محکم درآغوشت بگیرم تا دل-لرزه هایت به جان من بیافتد.
گریه نکن...این روزها می گذرد و تو بزرگ می شوی و اتفاق های خوب، خوشحالت می کند...
برای بزرگ شدن باید فقط بخندی و بازی کنی...حتی روی ویرانه ها...این کاریست که می دانم خوب بلدی...و این چیزی است که به قول شازده کوچولو : "محال است آدم بزرگ ها روح شان خبردار بشود که این موضوع چقدر مهم است..."

بیلمزیدیم دؤنگه لر وار ، دؤنوْم وار
ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اوْلوْم وار
*
حیدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى
آمما حئیف ، اوْرک غذاسى قاندى
زندگانلیق بیر قارانلیق زینداندى
بو زیندانین دربچه سین آچان یوْخ
بو دارلیقدان بیرقورتولوب ، قاچان یوْخ
*
حیدربابا ، کندین گوْنى باتاندا
اوشاقلارون شامین ئییوب ، یاتاندا
آى بولوتدان چیخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بیزدن ده بیر سن اوْنلارا قصّه ده
قصّه میزده چوخلى غم و غصّه ده
*
نمیدانستم تنگه و راه پر پیچ و خم هست
گم شدن هست ، جدایی هست ، مرگ هست
فرشته طائرپور در بهمن ماه 1331 در تهران به دنيا آمد و فارغ التحصيل كارشناسي ادبيات انگليسي است. او مدتي را به عنوان نويسنده و عضو هيأت تحريريه در مجله زن مشغول به كار شد و در سال هاي بعد ضمن مديريت مركز نگارش ويرايش كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با گروه هاي كودك و نوجوان شبكه هاي اول و دوم سيما در مقام مشاور و نويسنده همكاري داشته است. طائرپور به دنبال فعاليت ادبي در حوزه كودكان و نوجوانان از سال 1366 در زمينه سينماي كودك نيز به كار پرداخت. خانه ادبيات و هنر كودكان و نوجوانان كه طائرپور مديرعامل آن است تاكنون بيش از ده فيلم سينمايي و حدود بيست هزار دقيقه آثار ويديويي تهيه كرده است. طائرپور در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر نيز نخستين داور زن از مجموعه سينماي ايران محسوب مي شود.او همچنين نخستين داور جشنواره فيلم هاي كودكان در جشنواره هاي فرانكفورت، قاهره و حيدرآباد بوده است، در ضمن نخستين سينماگر ايراني است كه در پنجاه سال گذشته توانسته به عضويت هيأت رييسه سازمان بين المللي فيلم سازان كودك وابسته به يونسكو (سيفژ) درآيد. فرشته طائرپور در سال هاي 1379 تا 1381 به عنوان نخستين تهيه كننده زن، به عنوان رييس هيأت مديره خانه سينما كه بزرگ ترين سنديكاي صنفي سينماگران ايراني است، انتخاب و مشغول به كار بوده است.