دیروز صبح با مدیر مسئول پاپولو تماس گرفتم و گفتم به بچه ها خبر بده هر کس دوست داره افطاری خودش رو از خانه بگیره و بریم پیش خاله مریم (همون مریم خاله خودمان) و دایی غلامحسین روزه مان را افطار کنیم. راستش فکر نمی کردم که ۴ تا ۵ نفر از بچه های پاپولو بیان.
ربنايي كه البته با صداي استاد شجريان نبود داشت تمام می شد که جلوی در خانه دایی غلامحسین رسیدم. ربنا لا تزع قلوبنا ...
چشمم به آیفونی افتاد که بین دروازه کوچکشان و دروازه همسایه بود وقتی در زدم و صدايي شنیده نشد، گفتم شاید آیفون منزل دایی غلامحسین باشه. معطل نکردم و صدایي خسته از پشت آیفون گفت: بفرما تو خاله جان.
عبور از یک راهروی عرض یک متر با طولی حدود ۴ متر كافي است تا با مريم خاله روبرو شوم و صورت مهربانش را ببينم. حياط 4 در 4 شان رو سقف كردن و به جاي هال و پذيرايي استفاده مي كنند و البته يك گاز قديمي و ظروفي هم كه در همان حياط قديمي است نشان مي دهد كه خاله، آشپزيش رو هم همونجا انجام ميده. هال، پذيرايي، آشپزخانه !!
وقتي خبر دايي غلامحسين رو گرفتم، خاله اتاقي كه در سمت راست پذيرايي بود رو به من نشان داد. دايي روي تخت دراز كشيده بود و وقتي صورتش رو بوسيدم متوجه لاغري مفرط صورت و گونه هاش شدم. دايي به خاطر سكته اي كه كرده ديگر قادر به تكلم نيست و با دستاني كه ديگر نحيف و لاغر شده دهانش را نشان مي دهد و از چهره اش مي شد عذرخواهي اش را از اينكه نمي تواند صحبت كند و خوش آمد بگويد را فهميد. چقدر مهربان است اين مرد!!
نماز مغربم رو كه خواندم موبايلم به صدا درآمد، نخواستم پاهاي خسته خاله اذيت بشه و رفتم دم در. در رو كه باز كردم فاطمه، خديجه، حديثه و فاطمه با غذاهايي كه به همراه داشتند داخل آمدند.
توي همان پذيرايي دلباز و با صفا كه بر ديوارها و سقفش رنگ سفيد پاشيده شده بود، خانم‌ها سفره‌ي پر از مهرشان را پهن كردند. سوپي كه بيشتر براي دايي و خاله تدارك ديده بودند و كتلت و پيراشكي و البته قتلمه هاي كوچولويي كه بيشتر براي من درست كرده بودند، شايد يكي از رنگارنگ ترين سفره هاي بود كه در اين سال‌ها خانه ي دايي غلامحسين به خود ديده است.
در طول مهماني خاطره انگيز ديشب، خوش و بش و شوخي‌ها با خاله مريم، باعث نشد آهنگ صداي حزن انگيز خاله مريم عوض شود. خاله در پاسخ به سوالي كه چند وقته به نصرآباد كوچ كردين با نگاهي به فاطمه كه او را خيلي شبيه مادرش مي داند گفت: مادرت دختربچه بود (مي شود چيزي بالاي 40 و كمتر از 50) كه براي ديدن دخترم و نوه ام به اينجا آمديم. من راضي نبودم اما بالاخره تصميم گرفته شد اينجا بمانيم و وقتي آمديم دايي غلامحسين براي مردم كارگري و كشاورزي مي كرد و من هم در كارهاي كشاورزي كمك خرج اون و زندگي‌مان بودم.
پايان ضيافت ديشب عكس هاي يادگاري بود كه با خاله مريم گرفتيم. وقتي براي خداحافظ به داخل اتاق رفتم چهره‌ي آرام دايي غلامحسين در خوابي عميق آرام‌تر به نظر مي‌رسيد و تنها صداي پنكه اي قديمي، سكوت اتاقش را مي‌شكست.
اصرار ما باعث نشد كه مريم خاله تا دم در نيايد. گفت مي خواهم براي سلامتي و خوشبختي تان آب پشت سرتان بريزم. خاله آب ريخت و حديثه عكس گرفت و در گوش من هم صداي اسپيلت همسايه ي ديوار به ديوار دايي غلامحسين طنين انداز شد. موقع ورود به منزل دايي غلامحسين متوجه اسپيلت نبودم اما گرماي منزل او هنگام خوردن افطاري باعث شده بود كه گوشم به صداي اسپيلت حساس شود.
پي نوشت:
۱- مريم خاله در طول يك ساعتي كه كنارش بوديم بارها و بارها از لطف و مهرباني و دستگيري مردم نصرآباد خصوصاً همسايه هايش گفت. هيچ وقت گلايه نكرد و ... . او ماه هاست توان آشپزي را هم ندارد و همسايه ها هستن كه گاهي (شايد هم بيشتر) برايش غذاي گرم مي آورند.
۲- بعد از برگشت متوجه شدم آيفون براي چي نصب شده! دايي غلامحسين كه كمترين حركت را هم ندارد و مريم خاله هم پاي باز كردن در را ندارد.
۳- موقع عكس گرفتن دست يكي از بچه ها به پاهاي ورم كرده خاله خورد و با تعجب گفت: پاهاش چرا اينجوريه؟ اگه تنها بودم حتماً اشكام در مي آمد. چه مي شود بايد تحمل كرد.
۴- عكسي از دكتر احمدي نژاد كه مربوط به ايام تبليغات انتخاباتي است بر ديوار خانه دايي غلامحسين و خاله مريم به چشم مي‌آيد...  خديجه پول يارانه ي خاله را كه از بانك گرفته به او مي دهد و خاله با وجود همه سختي‌ها و بدن خسته و دلي آزرده از روزگار، شكر خدا مي‌كند. او از بيماري قلبي، فشار خون بالا، چربي خون و ديابت رنج مي برد اما گفت تا زنده است روزه مي‌گيرد.
۵- به خانه بابا كه آمدم گفت: اسپيلت رو كم كن خيلي سرد شده مي‌ترسم سرما بخورم و من ناخودآگاه ياد دايي غلامحسين و اتاق گرم و پنكه قديميش مي‌افتم. باباي من چند وقتيه سكته كرده، دايي غلامحسين هم از همين بيماري رنج مي برد و البته خيلي بيشتر.
۶- از ديشب هست كه بيشتر از خودم بدم آمده. كاش ...
۷- این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د *** تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌های راز ش‍‍د
لب فرو ب‍‍ند از طعام و از شراب***  سوی خوان آسمانی ک‍‍ن شتاب

پی نوشت ۲:
۱- مطلب بالا مربوط به ماه مبارک سال قبل هست كه همان موقع در وبلاگم گذاشتم.
۲- رمضان امسال خاله مریم در خانه کوچک اما باصفایشان دایی غلامحسین را کنارش نمی بیند چون او به سفری بی بازگشت رفته تصور کنین خانه ای با آن شرایط را و حالا خاله مریمی که تنهای تنهاست و ...
۳- برای ماه رمضان امسال مطلبی نوشتم ولی هنوز برای گذاشتن توی وبلاگم تردید دارم. امان از این دو دلی. اما سعی می کنم تو این روزهای باقی مانده يك پست جدید بزارم. نوشتن واقعن دل و دماغ میخواد. تغییر و تحول در مدیرمسئولی و سردبیری پاپولو- شرکت بچه های نشریه در مراسم کانون جوان فرید (فعالان تشکل های فرهنگی گرگان)- جلسات دومین دوره بازی های بومی محلی و ... هر کدام از اتفاقاتی بود که می شد برایش مطلب نوشت اما این طور نشد.