يكي از روزهاي گرم تيرماه به اتفاق دو تا از دوستان رفتم مزار شهدا. وسط هفته بود به خاطر همين مثل پنج شنبه و جمعه‌ها شلوغ نبود. صحبت و شوخ طبعي هاي هاي رضا، مثل ابري كه سايه بان مي شود، از گرماي تابستان 92 كاسته بود. هميشه همين طور است وجودش توي گرما مثل نسيم است و توي زمستان و سرما قوت قلب و گرمابخش. دمش گرم و سرش خوش باد ...
ناگهان نگاه نافذ رضا به نقطه اي دوخته شد. سمت و سويش جايگاه مخصوص شهداي گمنام بود. انگار گمشده اي را پيدا كرده. اشاره كرد به آن نقطه و گفت: ببين! توي اين گرما چطوري خوابيده؟ اصلاً خواب هست يا بيدار؟ وقتي با كنجكاوي نگاه كردم ديدم خانمي كه لباسي گوجه اي رنگ دارد توي جايگاه و روي قبور شهداي گمنام دراز كشيده. حدس هر ۳ نفرمان اين بود كه شايد حالش خوب نيست و نياز به كمك دارد. بالاخره من و رضا مانديم و علي رفت ببينه كه قصه چيه؟ برگشت گفت كه خانم خواب خوابه؟ صداشم زدم ولي چشم باز نكرد؟ گفتم نكنه خدايي نكرده مرده؟ گفت: نه زنده است وكمي اينور و اون ور ميشه!
با خودم فكر كردم اين وقت روز، تو اوج گرما و پيش نگاه همه و عجيب تر روي قبر شهداي گمنام چرا دراز كشيده؟ عدد سن و سالش چيست؟ شايد ... پرسش ها يكي بعد ديگري ذهنم رو مشغول كرده بود و پاسخ اما، دست يافتني نبود. صداي لا اله الا الله جمعيتي كه يكي از رهگذران اين سرا را بر دوش داشتند و گريه خانم هايي كه پيكر عزيزشان را مشايعت مي كردند من را به خود آورد. كسي كه فوت كرده بود حتماً وضع مالي خوبي نداشت و يا پست و مقامي براي خودش دست و پا نكرده بود. آخر جمعيت رو مي شد شمارش كرد.!!! "گيتي سراي رهگذران است اي پسر"
علي چند تا عكس گرفت و بنده خدا رو از خواب بيدار كرد. وقتي كه نزديك تر شد خيس عرق بود مقداري آرايش كرده بود و حدود 20 تا 22 ساله نشان مي‌داد. به سوال ما كه كمكي ميخواي يا نه توجهي نكرد و سرش رو انداخت و رفت.
گاهي اوقات كه با رضا و علي هستيم صحبت اون روز ميشه. براي اون 2 نفر خيلي موضوع حساس و احساسي تر و عذاب آور بود و هست گواه اين حرفم هم مطلب خوادني و جالبي هست كه رضا تو وبلاگش گذاشته و اينجامي تونيد بخونيد و نظري كه علي با نام دلتنگي گذاشته و با شناختي كه ازش دارم حرف دلش رو زده و چقدر زيبا احساسش رو نوشته است. سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. اما رضا و علي كجا و من كجا. اون ها هر دو عزيزي رو از دست داده اند كه كنار ساير شهدا آرميده اند و باعث غرور همه ما هستند مدال خانواده شهدا بر سينه هاشان نقش بسته است و ...
اما با احترام به رضا و علي كه آن خانم را خفاش ناميدند من نظر ديگري دارم. خفاش ها مسئوليني هستند كه فقط از نام شهدا استفاده كردند و تنها چيزي از شهدا در آنان وجود ندارد مردانگي است. به قول آويني: مردان مرد جنگاوران عرصه جهادند و ... . خيلي از مسئولين بوي باروت به دماغ شان نخورده و اگر هم خورده پس از جنگ در كشاكش روزگار راه را با بيراهه عوض كردند و تفكري كوخ نشيني پيدا كردند. كافي است به پارك شهر، برخي روستاهاي اطراف مثل قزاق محله و ... برويد و جوجه خفاش‌ها را آنجا ببنيد. بنده خدا قزاق هاي دوست داشتني گرگان بارها اعتراض داشتند كه چرا با وجودي كه هيچ فردي از قوم قزاق آنجا نيست نام آن محل را قزاق محله گذاشته اند؟ خفاش ها كساني هستند كه اين دختر جوان و ديگر پسران و دختران را به دام اعتياد مي كشانند. شيشه و مواد مخدر جديدي كه آمده و حتي  من و رضا و علي نامشان را نشنيده ايم در مقياس انبوهي توليد و توزيع مي شود، چه خانه هايي را كه به آتش نكشيده است. مراجع رسمي بارها اعلام كرده اند قتل‌هاي زنان و دختران و حتي دعواهايي كه بين مردان اتفاق افتاده نتيجه استفاده از مواد مخدر و ويرانگري همچون شيشه است!!!
توجه به وضعيت معيشتي خانواده‌ها، ايجاد تفريح و نشاط براي نوجوانان و جوانان، آشنا كردن درست آنها با سنت هاي شايسته ي ايراني و مفاهيم روحاني اسلام، پرهيز از دروغ و وعده هاي دروغين، استفاده از افراددلسوز و متخصص و ... راه نجات ماست. خفاش‌ها از نور مي‌ترسند و زاده ي ظلمت و تاريكي هستند. مقصر ما هستيم اگر حتي درخشندگي شهداي ما رانيزپشت سر گذاشته اند.
فرزندان مان با صداي بلند و توهين آميز با پدر و مادر سخن مي گويند، موبايل هاي شان رو حالت سكوت است تا راحتتر پيامك بدهند و دريافت كنند، مادر و پدر لباس درخور شأن و شخصيت به تن مي كنند و فرزندان با لباس هاي آنچناني و مدل هايي كه براي ما نيست كنارشان قدم مي زنند و حتي جرأت صحبت كردن ندارن، ديگر در ورود و خروج بچه ها نمي شود دقيق شد كه اگر اينگونه بشود متهم به گير دادن خواهي شد و هزاران مطلب ديگر. دختران و پسران دانشگاهي وقتي نصف صفحه قرآن مي خوانند به اندازه نيمي از كلمات اشتباه دارند و ... نه از مرام و مسلك ايراني و ملي خبري است و نه از شيوه و سبك اسلامي.
مشكل از كجاست؟ فقط مي توان گفت از ريا و دروغي است كه همه گير شده است. ارزش ها جاي شان با با غير ارزش ها عوض كرده اند. آزادي، عدالت، مساوات با بلندگو تبليغ مي شوند به وسيله افرادي كه خودشان آنها را قبول ندارد و به آن عمل نمي كنند. به اين سخنان توجه كنيد:
هرچه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند. هر چه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم مپسند. انصاف نصف دين است. پاكيزگي نشانه ايمان است. "بني آدم اعضاي يكديگرند    كه درآفرينش ز يك گوهرند .چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نباشد قرار. "
همين 2 سطر بالا را اگر رعايت كنيم خفاش ها توي روز كه هيچ ،توي شب هم جرأت پرواز نخواهند داشت.

پي نوشت:
1. مطلب طولاني و شايد هم  شعاري شد به همين خاطر از همه عذر خواهي مي كنم.
2. مهم تبليغ راه درست و نشان دادن آن به نوجوانان و جوانان است. باور كنيم اگر اين قدم را برداريم جوانان ما باهوش‌ترين، بهترين و نازترين جوانان دنيا هستند.