رنگ خدا
دوشنبه ۲۵ شهريور ماه يكي از دوستان بسيار صميمي تماس گرفت و گلايه كرد كه چند وقتي هست كمتر همديگر رو مي بينيم و پيشنهاد داد كه حتما روز سه شنبه چند ساعتي رو با هم باشيم و من ضمن عذرخواهي گفتم سه شنبه با دوست ديگري هماهنگ مي كنم كه سه نفري با هم باشيم آخر ايشان رو هم اين يكي دو ماهه خيلي كم ديده بودم و به قول معروف مي شد با يك تير دو نشان زد. همكاري براي انجام كارهاي جشنواره بازي هاي بومي محلي و استقبال از خادمين حضرت رضا عليه السلام و مريضي فاطمه كوچولو توي هفته قبل و خستگي هايي كه به تن مانده بود اشتياقم رو بيشتر كرد. از سال قبل بابام رو سه شنبه ها مي برم فيزيوتراپي بهمين خاطر دو ساعت مرخصي گرفتم و بابا رو نسبت به هفته هاي گذشته زودتر بردم و حدود سات ۵ پيش دوستم رفتيم. گفتم دوست ديگري كه قرار خونه شان بريم مجبور شده از طرف محل كارش بره سر زمين كشاورزي و به كارهاي برداشت شالي و تحويل به باسكول برسه پيشنهاد داد خب ما بريم كليدو بگيريم تا براش چايي بزاريم و كمي صحبت كنيم اون هم مياد.
موقع گرفتن كليد از دوست دومم وقتي سر و وضع و ظاهرش رو ديدم حالم گرفته شد و به روي اون نياوردم. بسيار خسته و بي رمق بود با حدود ۶۰ سال سن و داشتن بيماري هاي متعدد كار كردن توي اون هواي گرم براش طاقت فرسا بود. خداقوتي گفتم و كليد رو گرفتم و گفتم: داد زودتر بيا منتظرت هستيم. دير نكنيها! اگه دير كني هرچي تو يخچالت هست رو مي خوريما!!!
جاتون خالي به زحمت دروازه ش رو باز كردم كار حضرت فيل بود. داخل اتاق كه مي شدي تخت خواب درهم و برهم و تلويزيون وسط خانه و تميز نبودن خانه و ... جدايي اون از همسرش و وضعيت نابسامان زندگي اش رو دوباره به يادم آورد.
ساعت ۶-۷- ۸ شد خبري ازش نشد به دوست اولي گفتم بلند شو چايي رو بريزيم تو فلاكس و استكانها رو بشوريم و بريم، بعيده به اين زوديها بياد بايد براي خانه نون هم بگيرم.
بطري رو پر آب كردم، درب يخچال رو كه باز سرجام خشكم زد. دوستم گفت مگه برق گرفتت در يخچال رو ببيند ميخواي خرابش كني؟ وقتي گفتم خاك بر سرم با اين دوست بودنم به طرفم آمد و گفت چي شده چي داري ميگي؟ يخچال چه ربطي به دوستي داره آخه؟ با دست اشاره كردم به قسمت فريزر يخچال گفت خب كه چي يكم توش مرغ و يكم هم نونه ديگه چيزه ديگه اي اگه هست به من هم بگو. گفتم دقت كن و همين طور يكي يكي بسته هاي كه داخل فريز بود روبيرون آوردم و گفتم مرغ كجا بود عزيزم اين ها همش نون هست؟ باور نكرد تمام بسته ها رو با وسواس بالا پايين كرد و ديد حرفم درسته! اون كه با صاحبخانه زياد حشر و نشر نداشت و فقط به خاطر دوستي ما با اون آشنا شده بود گفت يعني اينقد وضعش بده؟ يعني ... همين طور صحبت مي كرد گفتم فريزر رو ولش كن بقيه يخچال رو هم نگاه كن. يا اين حرف من سمت و سوي چشماش رفت طرف طبقه بالا و پايين يخچال تا چشم كار مي كرد بطري هاي آب كوچك و بزرگ بود و چند تا قاشق يك بار مصرف كه نمي دانم اون تو چكار داشت؟

گفت مگه اين دوستت چكاره هست؟ اين كه تنهاست و كار هم مي كنه ديگه چرا حداقل چيزا تو يخچالش نيست؟ يه هندوانه اي خربزه اي؟ گوجه و بادمجاني؟ گفتم اينكه چرا اينها تو يخچالش نيست رو نمي دونم ولي يكي دوسال ديگه كاركنه بازنشسته مي شه، الان هم داره جان مي كنه كه فقط بيمه ش رو بريزن و پول كرايه و پول توجيبي بهش ميدن و گاهي هم كمك ...
پرس وجوي دوستم كلافم كرده بود آخه زني بچه اي، پدر و مادر و خواهر برادري؟ هيچي نداره دوستت؟
گفتم سال هاست از زنش جدا شده و مي دانم كه خانمش سر ناسازگاري گذاشته بود بچه هاش هم اينجا نيستن. اهل استان ديگه اي هستن و پدر و مادرش هم پير و مريض هستن و با مستمري بگير. كنجكاويش گل كرده بود و هر لحظه كلافه ترم مي كرد. پس اون عكساي روي طاقچه كي هستن؟ اون دو تا رو ميگم؟ اونجا؟
گفتم اونا عكساي برادراي شهيدش هستن، هر دوتا ازش كوچك تر بودن با تعجب گفت اصلاً توي يكي دو برخوردي كه باهاش داشتم مشخص نبود خانواده شهيد هست اون هم دو تا؟ گفت آره من هم چند سال بعد از رفاقتم مثل تو وقتي تصوير برادراش رو ديدم و پرسيدم به اكراه از اون ها و خاطرات شان گفت.
سخنم به اين جا كه رسيدم گفتم نانوايي ها كه بسته شدن هنوز سوپري ها نون هاشون رو تمام نكردن بريم كه يكي دو تا بگيرم و با خنده اي تلخ گفتم چون مجبور مي شم نون فريز شده اين بنده خدا رو بگيرم و يخچال نشه پر از خالي!!! بقيه ش رو تو ماشين ميگم اگه حس فضوليت چند دقيقه اي اجازه بده.

سوار ماشين شديم گفت منتظرم دادا. گفتم اون خودش از بچه هاي جبهه و جنگه. توي جنگ به بعضي از رزمندها ميگفتن تلكسي و بخاطر اين بود كه اگه اونها موقع عمليات و نياز تو مرخصي و سر زندگي و خونه بودن بهشان تلكس زده مي شد كه سريعا به جبهه برن. دوستم اواخر سال ۵۶ ترم ۷ كارشناسي رشته تربيت بدني بود كه بيشتر افتاد تو كار حوادث انقلاب و ديگه دنبال درس نرفت چون بعدش هم جنگ شروع شده و به جبهه رفت و زماني هم كه شهر بود به كارهاي پشتيباني مشغول بود. دو تا از برادراش شهيد شدن يكي پيكرش رو تشييع كردن و ديگري هنوز مفقودالجسد هست اون ميگه با اينكه از شهادتش صددرصد با خبريم اما هنوز مادرش چشم براه هست و منتظر يوسفش!
گفت مگه اينا از وام و حقوق و مزاياي بنياد شهيد استفاده نمي كنن؟ اينا با دو تا شهيد بايد وضعشان خوب باشه حداقل اينطور زندگي نكنن! گفتم پدر و مادرش آدماي خيري هستن و از قبل انقلاب به اين و اون كمك مي كردن بعد از شهادت بچه هاشان از حقوق و مزاياي بنياد استفاده نكردن چون ميگن با همين حقوق بازنشستگي ميشه مثل ساير مردم زندگي كرد. چند روز قبل دوستم مي گفت مادر بايد عمل قلب انجام بده و پدر عمل جراحي چشم. باباش گفته كه خونه رو گذاشته براي فروش و تأمين هزينه هاي عمل و بيمارستان!
به نزديكي هاي خانه ش كه رسيديم گفت من تا حالا فكر مي كردم همه اينا وضع شان خوبه گفتم خدارو شكر رسيدگي مي شه ولي ...
چند روز بيشتر به سالروز جنگ ايران و عراق يا همان جنگ تحميلي نمانده جنگي نابرابر كه مرد رو از نامرد جدا كرد و به قول شهيد آويني "آنان را كه از مرگ مي ترسند از جنگ مي رانند مردان مرد جنگاوران عرصه جهادند و ..." در و در اين روزگار غريب نياز نيست ذره بين بگيري و دنبال مردان مرد بگردي اونها همه جا هستن شايد در همسايگي من و تو و يا كمي آن طرف تر . چهره هاشان و لباس هاشان با آن روزها تفاوت داره اما دل هاشان هنوز مثل شير است و البته پر درد، دردهاي اجتماعي و ... "از ميان مؤمنان مداني اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند، برخي از آنان به شهادت رسيدند و برخي از آنها در انتظارند و هرگز عقيده خود را تبديل نكردند"
خداي بزرگ برخي را خليل ميخواهد و بعضي ها رو هم ذبيح و اين همه بر مي گردد به اين كه او چه بخواهد و تو چه بخواهي؟ دوست داري خليل الله باشي و از اسماعيلت بگذري و يا ذبيح الله باشي و از جانت "و فديناه بذح عظيم" مهم اين است كه رنگ خدا داشته باشي حال مي خواهي كريم، رحيم، غفور، ستار و يا ... باشي.
الهي چنان كن سرانجام كار
تو خشنود باشي و ما رستگار