کمتر از یک ساعت به برگزاری مراسم گرامیداشت یاد استاد سیدابوالقاسم امیرلطیفی مانده بود که نگهبان به اتاقم زنگ زد و گفت: دسته گلی برای مراسم امروز آوردن گفتم از طرف کی هست گفت نمی دانم. وقتی برای آماده دکور به سالن آمفی تئاتر رفتم یک دسته گل زیبا توسط گروه جهان دیدگان آوردن روی سن گذاشتند. کارها را که انجام دادم یاد دسته گل دیگری افتادم که داخل اتاق نگهبانی بود. دسته گل زیبایی بود که از چند قدمی رایحه خوش گل مریمش به مشام می رسید. مجدد به نگهبان گفتم از طرف کیه گفت نمی دانم فقط یک جوان از تاکسی پیاده شد گل را داد و رفت. تا اینجای کار چیز غیر طبیعی نبود ولی وقتی به کاغذ یادداشتی که معمولا برای تبریک یا گاهی تسلیت می گذارند نگاه کردم میخکوب شدم. این بار نگهبان بود که از من سوال کرد: از طرف کیه؟ می شناسیش؟ گفتم آره خوب می شناسمش، از طرف خود صاحب مجلس هست یعنی زنده یاد ابوالقاسم امیرلطیفی.

11

دسته گل را داخل سالن بردم و گذاشتم روی سن نزدیک جایگاه مجری ولی از اول تا آخر ذهنم مشغول یادداشت روی دسته گل بود.

22

آخر مراسم وقتی یادداشت را به دوستان نشان دادم برای آنها هم جالب بود.
این مسئله و خاطره دیدار هفته قبل با کوکب السادات امیرلطیفی، دختر مرحوم امیرلطیفی هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد. یکی از شهروندان و یا دوستان و شاید هم از علاقه مندانش دسته گل را هدیه فرستاده بود و از نام  خودش گذر کرده بود و دسته گل را از طرف آن زنده یاد برای مراسمش فرستاده بود. کاری که پدر گرگان پژوهی در طول عمرش انجام داد و کارهای بسیار اساسی و بنیادینش را با نام مستعار و یا اسم دیگری به چاپ رساند و عرضه کرد.

اما با کوکب السادات امیرلطیفی که روبرو می شوی چیزی جز ادب و نزاکت و مهربانی ذهنت را درگیر نمی کند. او دست پروده ی پدری است که سال های برای رشد اخلاقی خانواده و اجتماعش تلاش کرد.