گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
سال ها قبل یعنی بیش از یک دهه پیش از این وقتی برای انجام کاری تمام راه ها به رویم بسته شد و نمی توانستم جواب دوست خوبم را نوع دیگری بدهم، به تک بیتی از خواجه شیراز بسنده کردم و نوشتم برایش که:
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
داستان آن روز دراز است و البته رازآلود که هرگز آلوده به ناپاکی نشد به شکرانه حضرت باریتعالی که بی منت می بخشد و نمی پرسد و می پوشاند بدی ها و عصیان ها را و رسوا نمی کند بندگانش را. از اون جور رازهایی بود که باید با خود داشته باشی تا موقع رفتن با دلی درد آلود مثل گنج با خودت پنهان کنی و ببری به سفری طولانی.
پس از این همه مدت چند شب قبل که برای حل مشکلی با دوستان به کنکاش و بررسی پرداختیم، باز حافظ بود که به کمکم آمد و راه را نمایان کرد و برای من جالب بود که جواب حضرتش، بیت بعدی همان بیت سابق (گلعذاری ز ... ) بود.
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
مثل طفلی که توان صحبت کردن ندارد و گریه می کند که به دادش برسند شده بودم. هی صحیت و صحبت و دلیل اما کو گوش شنوایی . بیچاره طفل که شکمش از خوراندن خوراکی به درد آمده ولی به خاطر ساکت کردنش و حفظ آرامش خودشان باز به او غذا می خورانند. دنیای غریبی است، نه؟
وقتی به این جا رسیدم و کلنجار با خودم و مدد از شعر جضرت حافظ، در این ساعت تصمیم گرفتم برای این که بیش از این به بچه های دوست داشتنی پاپولو بی مهری نشود و بر خلاف میلم، تا اطلاع ثانوی با نشریه همکاری نداشته باشم. گاهی حضورتان به فرد و جمعی کمک می کند و برخی اوقات عدم حضورتان که الآن عدم حضورم به پاپولویی که عاشقش ام و بچه هایی که دوست شان دارم، کمک می کند. با بیت دیگری از حافظ این نبشته را به پایان می رسانم.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد